X
تبلیغات
رایتل

ساعت ۱۳:۳۰ زنگ زد که امروز ساعت ۱۶ و اینها میبینمت؟

گفتم:اینها نداره دیگه.میبینمت.

خندید گفت:باشه.هماهنگ میکنیم.


یکدفعه دیدم ساعت شد ۱۵:۳۰!

پیام دادم ۴ میبینمت؟

(غذا نخورده بودم هنوز)

گفت:اره.کجا بیام؟

+خونه ام من.

-باشه میام.



سریع اماده شدم و اومدم اول ۴در خونه...

نیومد....

ده دقه گذشت پیام دادم یخ زدم..

گفت توی راهم

یک ربع بعد زنگ‌زده من گم شدم.از کجا باید بیام؟

ادرس دادم تا اومده شده ۴:۴۰..

من یخ زدم..

رسیدم توی ماشین یکم گرم شدم...


میبینمش یادم میره همه چی:(

بهش میگم میخاستم  برم خونه ولی باز گفتم برم داخل میگن:چرا نرفتی؟چی شده؟دعوا کردین؟


یکم حرف زدیم..رفتیم پارک و قدم زدیم باهم و حرف و حرف و حرف و رفتیم کافی شاپ و حرف و حرف..

دو ساعتم نشد باهم بودیم ‌ولی حس خوبی بهم داد..بااینکه یک سری حرفهاش خوشایندم نبود شاید...

ولی قبول دارم این یک دوستیه و من نباید سخت بگیرم.سعی کردم لذت ببرم از کنارش بودن..

منو به خونه رسوند  و رفت...


نمیدونم چرا...اما یک جوری جذابه برام..

اصلاااااا این مدل..این تیپ...این رنگ پوست حتی...این پوشش..این برخورد...این توجه... برام جذاب نبود.حتی نگاهم نمیکردم.

اما الان این بشر یک طوری منو جذب خودش میکنه..امروز حرف میزد و من نگاهش میکردم...حتی یادم رفت ازش سوغاتینو بگیرم..

هربار یادم میره...

اصن میبینمش همه چی یادم میره:|

با تماااام کاستیهاش ووقتی*کنارش* هستم ذهنم ارومه.خیلی اروم!

وقتی دوریم از هم اینجوری نیست.حتی پیام دادن یا تلفن حرف زدن..صرفا دیدنش با ذهنم  اینجوری بازی میکنه.

خدایا شکرت:)



تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1396 | 18:49 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (1) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.