X
تبلیغات
رایتل

تلفنی دارند با شر-لی صحبت میکنن.

مامان:میگه که خیلی خوب بوده.حالا نمیدونم که....چی بگم؟میگه که خوب بوده.خوشحال بوده.حالا معلوم نیس...میگه خوب بوده...چی بگم...حالا نمیدونم من‌که....


من توی ٱشپزخونه میشنیدم و فهمیدم از امتحان من صحبت میکنن..


شر-لی اومدن:

شر-لی:امتحان چطور بود؟

من:عاالی بود.

شر-لی: 0_0

داماد: پس خیلی خوبه.

من:آره.خیلی خووب بود.عالی بود.

شر-لی:پس خوبه...خوب بوده؟

مامان:نمیدونم والا...اومده بود که خیلی خوشحال بود..خیلی میخوند...حالا نمیدونم که...

من:عالی بود.خیلی خوب بود.

داماد: چه خوب.

شر-لی:0-0 پس خوبه.








۱-ناراحت بودم که من میگفتم عالی بود.مامان اونجوری جواب میدادن!هم پشت تلفن هم جلوی روی خودم.

۲-ناراحت بودم که تا وقتی که شر-لی هنوز دعوت نکرده بودن با من تگی قیافه بودن و دو بار برگشتن بهم گفتن که :تو چته؟؟؟باید زنگ میزدی به محل کار شر-لی حتما و میگفتی اون ماجرای فالو؟؟؟؟(به موبایلش زنگ‌زدم)تو منطقی نیستی..تو فلانی....

که بهشون گفتم:والا من و شر-لی در کمال ارامش و سلامت و صلح باهم صحبت کردیم.چرا شما ناراحتین نمیدونم دیگه! منو شر-لی باهم مشکلی نداریم.ولی شما میخواین مشکل و حرف بندازین!

۳-ناراحت بودم چون میدونن من روی یک سری صحبتها و یاداوریها خیلی حساسم و بشدت بهم میریزم ساعتها نشسته بودن با خاله و دایی درباره اینها صحبت میکردن و نمیگفتن خب ن-ل هم میشنوه و امتحان داره الان!!!

از سمتی اینهمه سال گفتین چی تغییر کرد؟؟؟ هیچی!!!!! بدتر شد.بهتر نشد....حالا هیییی شخم بزنین.فردا حرف درمیاد از همون خاله و دایی باز میاین میشینین میگین:چرا حرف دراومده!خب خودتون حرف میدین بهشون!

‌و بدترش کردن وقتی که خواستن تمام اون حرفهارو به من انتقال بدن و من در مقابل همون جمله اولشون سکوت وحشتناکی کردم و دیگه ادامه ندادن.

۴-غم داشتم از اینهمه انرژی منفی و حرفهای بیحاصلی که مطرح میشه... .

همینکه دیگه شر-لی دعؤت‌کردن دیگه با من خوب شدن!بعد رفتن اونها هم باز اومدن توی اتاقم که آره فلان چی فلان شده...

گفتم:باشه.



غم داشتم از این ناباوریها..از اینهمه انرژی منفی..از اینهمه....


الان بهترم.




دیشب هم بعد از خوردن شام دست و پاهام بی حس شدن.جالبه هردفعه بعد از خوردن یک وعده غذایی کامل اینطوری میشم.


دیشب قبل خواب یک فصل از دوتا کتاب انتخاب کردم و شروع کردم بخوندن.مچ پای راستم وسط خوندن کتاب اول بشدت درد گرفت.مثل گرفتگی عصب بود.یکم ریلکس کردم بهتر شد.شب هم ساعت ۴ ازخواب بصورت کامل بیدار شدم و نمیتونستم بخوابم که کم کم عضلات کل قفسه سینه ام درد گرفت و سنگین شد و تا ۷ بیدار بودم.نمیدونم کی و چجوری و چطوری خوب شد.اینقدر که افکار مختلف به ذهنم میومد و اینقدر که با هزاز تکنیک ذهنی خواستم ذهنمو اروم کنم که نمیدونم کدوم جواب داد.

چون گرفتگی عضلات قفسه سینه بود و دیگه میدونم علتش اعصابه...همیشه وقتی موضوع ۳ مطرح میشه من اینطوری میشم و نمیفهمن و نمیفهمن و نمیفهمن!


خوبم الان ولی توی غار خودمم و باید بشینم درس بخونم:-)



تاریخ : سه‌شنبه 19 دی 1396 | 10:45 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.