X
تبلیغات
رایتل

شر-لی با خاناده شوهرش مشکل دارند

یعنی در اصل داماد با خانواده اش به مشکل خورده.پیش مشاور هم رفتن (خانواده داماد  و شرلی و داماد) مشاور گفته به داماد که خانواده ات میخان زندگیتو بهم بزنن.حواستو جمع کن!


حالا اینوسط یکبار داماد اومد پیش ما و به ما گفت این مسله ارو...


ما با خانواده داماد رفت و امدمون داریم که فکر نکنن ما مسله داریم و مشکل داریم باهاشون.و یا از سمت شر-لی مسله است.خود داماد مشکل داره.


حالا اینوسط بابای خاله زنک ما رفتن پیش بابای خاله زنک داماد که مثلا یک خوراکی بدن و بابای داماد اومده نشسته با بابای ما دراینباره به حرف زدن!


امشب بابا قرار بوده نقل قول بگن به شر-لی.



اول که شر-لی خاتم ریدن به اعصاب منو مامان و خودش و داماد.

دوم رفتن با بابا و داماد خونه شر-لی اینها بحرفن!



ولی من اعصابم از دست شر-لی بشدت بشدت بشدت خورده...


من بهش زنگ زدم و گفتم اگه بابا بحان درباره بابای داماد بحرفن اجازه نده!!! بگو نمیخام دربازه اشون حرفی بشه و اجازه نمیدم نه شما پشت سراونها ن اونها پشت سر شما بحرفن.شووور نده.بازیچه خاله زنک بازیهای این دو تا باباها نشو!

شر-لی میگه:من که نمیدونم میخان درباره چی بحرفن!!

من:احتمالا درباره همینه.چون میدونم همو دیدن باباها و نشستن بحرف.




حالا مامان میگن که بلهههه...شر-لی خانم خبر داشته که میخان درباره چی بحرفن و این ریدمان اخر شبی هم به اعصاب ما باز هم از باخبری بوده و اینکه اینهمهه اصرار به بابا که چی شده و چی میخاین بگین؟؟(اخه بابا میگفتن فقط داماد و شر-لی باشن میگم.شر-لی جیغ جیغ میکردن که مامان و ن-ل غریبه نیستن و همینجا بگین!!)


بابا میدونست ریگ توی کفشش هست و از این خاله زنک بازی بد میبینه که جلوی من خصوصا حرفی نزد!


ولی من مقصر اصلی شر-لی میدونم که با علم به همهههه این خاله زنک بازیها باز خودشو قاطی میکنه!!



.خوبه مشاور هم به شر-لی هم به داماد گفتن که خانواده داماد میخان زندگی این دوتا رو خراب کنن!!!!





ببخشید ولی الان گویا وسط ریدن و اینها دارن با یک چوب بیشتر هم میزنن!!




بابا ول کن بابای داماد چی گفته!

اون جربزه داشت میومد به خودتون میگفت!!!



کلی به مامان غر زدم که دخترتونو ببرین مشاوره تا بهش یاد بدن درس زندگی کردنو...به بلوغ فکری نرسیده این دختر!

داماد ادم کامل و ایده الی نیست ولی ادم خوبیه.تا جایی که بتونه برای شر*لی کم نمیزاره!


الکی شر-لی خودشو قاطی ماجراهایی میکنه ک بهش مربوط نیست اونم با باباااااا !!!!



الان قلبم گرفته و حالم بشدت بده...ساق پاهام میلرزه بخاطر استرسی که بخاطر جیغ جیغهای شر-لی بهم وراد شد و اون بگم بگمهای بابا که خاطرات ناخوشایندی برام اورده شد و یاد اون خابم افتادم....



به مامان میگم شر-لی ک نزدیک پرودیته اعصتبم نداری!! شر-لی که میدونی موضوع خاله زنک بازیه!! چرا اصرار میکنی بگین بگین بگین،؟؟؟؟!!!!



برو یک روز خونه ای استراحت کن و حالشو ببر باشوهرت...


حالا تاااازه بخای بشینی پای حرفهای صدتا ی غاز دو تا مردی که .....


استغفرالله!!!

اون بابای داماده ک اختیاری از خودش نداره و خاله زنکه...!!

این از بابای خودم که به عنوان یک پشتوانه قبولش ندارم و همیییشه ما بده بودیم و دیگران خوبه!!!




تو رو خدااا به بچه هاتون درس زندگی بدین....

والا من خودم یاد گرفتم...من خودم کتاب خوندم..من خودم روی خودسازیم کار کردم....



الان از صدتا مشکل من و یو-گی یا خانواده یو-گی با من!یا من با خانواده یوگی!

هیییچکیییی جز مشاورم خبر نداشت.

چون نخاااستم کسی وارد حریممون بشه و دخالت کنه!!



با اون بچگیم میفهمیدم هرچی بیشتر یک چیزیو هم بزنی بدتر میشه!!!

ولی اون زمان مدیریتشو یاد نداشتم.فک میکردم  باید بگذرم و گذشت اشتباه بود.

بعد تموم شدن رابطه ام رفتم و یاد گرفتم.



باید رفت یاد گرفت...یاد گرفت و یاد گرفت.



تاریخ : جمعه 29 دی 1396 | 01:41 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.