X
تبلیغات
رایتل

چند روزیه گهگاهی از ذهنم میگذره...حقیقتا نمیخاستم پیگیرش بشم...یکم سختم بود این بیخبری...ولی غلبه و غلبه و غلبه...

دیشب عمیقا رفتم توی فکر که چه خوب بیخبریم از هم.و واقعا راست گفت فاصله ها و ندیدنها فراموشی میاره..چه خوب رفتم از ذهنش...


ساعت ۴:۰۵ دقیقه بود گوشیم زنگ خورد.چشمهامو بسته بودم و میخواستم کمی بخابم.اما بیدار بودم...نمیخاستم جواب بدم

گفتم دکمه کنارشو یمزنم بعد هرکی بود بعدا پیگیرش میشم..

اسمشو روی صفه دیدم چشمهام گرد شد...

جواب دادم و جرف زدیم ده دقیقه ای و گفت چند روزیه میخام پیگیرت بشم اما نشده...گرفتار بودم و.....

حرف زد و حرف زد...

لوده بازی نمیکرد مثل همیشه..خیلی خوشگل حرف میزد...

بعد هم خداحافظی و بای بای.


وقتی قطع کردیم با خودم گفتم:میخاستی ج ندی...میخاستی بیخبر باشی دیگه..میخاستی....

اما خوشحال شدم.شاد شدم.حالم خوب شد...

خداروشکر


قدر کسایی که بی منت یادتون میکنن رو بدونین:-)



تاریخ : شنبه 30 دی 1396 | 18:26 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.