رفتم دانشگاه و بشدت عصبی شدم بخاطر پروژه ها و از دست استاد

هرچی این سه هفته کار کردیم پرید....گفت از یک راه دیگه برین...

مردک بیشعور...

بعدش از دور همکار دیدم و به روی مبارکم نیاوردم و رد شدم.استاد منتظرم بود.اعصابمم خورد بود.

بعد سه ساعت که دیگه اومدم بیرون از یونی و در راه.همکار زنگ زد خوبی؟کجایی؟

گفتم میرم خونه.

گفت میام میرسونمت.

گفتم نیا..

گفت میام.

اخه هم مسیر نبودیم اصن.


چون مدتیه جوابشونمیدم با خودم گفتم زشته بگم نیا اعصاب ندارم.گاهی خاسته بوده گاهی ناخاسته.اصن وقت نمیکنم خب.

اومد بالاخره و میخواست باهم بریم ناهار بخوریم که بهش گفتم نمیام.

یکم اصرار کردو منم گفتم نمیام.ی وقت دیگه.

به سمت خونه اومدیم که گفت فلانیو دیدی؟ازش مخصول گرفتی؟

گفتم نهههههععع.(.یادم رفته بود کلااا)

گفت همینجاست.بریم بگیریم؟

گفتم بریم.

ی ۲-۳دقه اونجا وایستاد وگرفتم و اومدمو منو رسوند در خونه.

و فکر میکردم که عجب.....

طی مسیر کمی گپ زدیم...

دیروز اونطوری...امروز اینطوری...

خدا فردا رو بخیر کنه:-))





تاریخ : چهارشنبه 25 بهمن 1396 | 14:38 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.