X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

اینجا میتونم فارغ از همه چی بگم..بنویسم...بخونم..افکارمو بیرون بریزم و قضاوت نشم...

اگر هم شدم مهم نیست‌....


خب حقیقت امر اینه ک الان دچار اون برآشفتگی ذهنی شدم که بخوبی جریان اینهارو به سمت قلبم دارم حس میکنم...

حس میکنم سلولهای مغزم از یک جاهایی داخل سرم به سمت قلبم یورش میبرن و دسته ای روی هم میفتن و داخل قلبم غوغا به پا کردند...


واقعا حس میکنما...

من حس لامسه ام ضعیفه؟نمیدونم...بنظر خودم نسبت به حواس دیگه ام سنسورهام دیر عکس العمل نشون میده...میگم نسبت به بقیه حسهام...در قیاس دیگران نمیدونم.

اما هرچقدر این حس بیروتی لامسه ام ضعیفه.پنج برابرش درونیم قویه..

مثلا همین حس کردن حرکت این سلولها رو میتونم بگم الان کجای راهن....یا مثلا خودم متوجه میشم الان اب بدنم کمه..کلسیمم..ویتامینم..نمیدونم چطوری بگم...اما وقتی ی چیزی از درونم بشدت کم بشه یا زیاد بشه میتونم تشخیصش بدم(البته اغلب افراد میتوننها...باید کنی توجه کنن به بدن و خوراکشون:-( )

مثلا من الان میدونم بدنم لوبیا نیاز داره و میخام برای شب خوراک لوبیا درست کنم.حالا چطوری توصیفش کنم.نمیدونم!


بگذریم از اینها..


کاش میدونستم باید چیکار کنم...


الان حس درونی و سلولهای بدنم حسابی آشفته اند...

علتشو کمو بیش میدونم..فقط کنترلش نمیتونم کنم..چون باید ۴تا کاری ک در پیش دارم امروز انجام بشه تا نظم بگیرند تقریبا...


خونه مرتب بشه چقدر لذت بخش میشه همه چی:-)




پروژه میرم تحویل بدم...دعایم نمایید:-)





کاینات میدونن ک چیکار میکنند....

از روزی ک تصمیم گرفتم دوتا کاریو انجام بدم.طوری سنگ میندازن و چاله و دام درست میکنند سرراهت که اصلا یادت میره قول و قرارت....


اینها نیز بگذرد....


جمعه یک قرار خیلی مهم دارم که چندماه انتظار و رویاشو داشتم....

جالبه طی این چندماهه که شاید نزدیک به بالای۱۰ بار درباره اش حرف زده شده هیچوقت به یک نکته اشاره نکرده بودجز دفعه احری که دو روز پیش حرفش شد  و اون نکته دقیقا چیزی بود که من همیشه دوست داشتم این اتفاق بیفته و عکسش روی دیوار اتاقم بود....


خدایا سپاسمندم....



تاریخ : سه‌شنبه 15 اسفند 1396 | 10:59 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.