X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

+چند شب پیش من داخل اشپزخونه بودم که گوشیم زنگ میخورد.مامان تا برام بیارن قطع شد.دوباره زنگ خورد.دیدم مستر نون هست.گفتم ولش کنین.یادم اومده بود پیام داده.تا اخر شب نزدیک ۲۰-۲۵ بار زنگ زده بود.ج پیامشو دادم و گفت:کتابم رفته برای ممیزی چاپ.

میخاستم بگم :به.... .استغفرالله.

تبریک گفتم.

قبلا میگفتم چاپ کن.حالا اومده بود مثلا ب من خوش خبری بده.

اومدم بپرسم رمانت یا شعرهات؟

خودش گفت که:رمانم.

تبریک گفتم بازم...اولهاشو برام خونده بود‌.یک سری نظرمم داده بودم.خوب بود روون بود.

الان ازش نپرسیدم چیکارش کردی؟

اومدم بگم که خیلی سانسور میشه.ازش چیزی نمیمونه!با خودم گفتم ب من چه:-)) بزار خوشحال باشه.

واقعا هم سانسوری نیست نوشته اش...ولی اینجا ایرانه! وقتی دو بچه میرقصن اسلام از دست میره.برا ی کتاب عاشقانه زیادی اپن نوشته! مثلا نگاه عاشقانه بهم...وا مصیبتا...اسلام نابوووود شد دیگه!

میخاست بزنه فاز عشقی که لهش کردم.

امیدوارم چاپ بشه.مشهور بشه.بره پی زندگیش.بیخیال من بشه.

+ارین پیام داده فلان فایلو برام میفرستی؟

فرستادم.

پیام داده سوال دارم.میزنگم.

ج دادم.

ی سوال چرت پرسید.فهمیدم همه اینها الکی بوده.

گفت:بیا پروژه کار کن! با من فقط درارتباط باش.الوین کاری نداره.

گفتم:نه! نمیخام.

یکم حرف زد که قانعم کنه.

گفتم:نه!

میدونستم حتی حرف پروژه هم چرته.میخاد ی چی دیگه بگه.

رک بهش گفتم:چرا میپیچونی؟

جاخورد.

گفتم:ببین من میشناسمت.تو هم منو میشناسی.صادقانه از اول حرفتو میزدی من راحتتر باهات برخورد میکردم و دیدم عوض نمیشد.اما با دروغ و پیچوندن کاری درست نمیشه.حرف فایلو اوردی.بعد پروژه! ۱۰ دقیقه است داری حرف میزنی.هنوز حرف اصلیو نگفتی.اگر کاری داری بگو.وگرنه خداحافظ!

خیلییی جا خورد.عصبانی شده بود.صداش هم میلرزید.

گفت:یعنی چی؟انتظار نداشتم.

گفتم:منم انتظار نداشتم که با دروغ بخوای به من زنگ بزنی.مگه قبلا زنگ زدی ج ندادم؟درست برخورد نکردم؟ این کارت اعتمادمو خدشه دار کرد.

یک مکث کرد و گفت:حق داری.ببخشید.فکر نمیکردم ج بدی..میدونستم درباره الوین بخام حرف بزنم ج نمیدی.

اومدم بپرم وسط حرفش.

گفت:نپر.بزار کامل کنم.

ادامه داد:خب من چیکار کنم؟الوین از اون روز افسرده شده.هرچی هم میگم چی شده؟حرف درستی نمیزنه.کارها مونده.فشاره روی من.از سمتی داداشمه و اینجوری نمیشه ببینمشو.... .

همییینجوری حرف زد.

حس میکردم میترسه سکوت کنه و من دیگه نزارم حرف بزنه.

لپ مطلبم این بود که حال الوین بده و به من مربوطه که حالش بده.و برم با الوین بحرفم.

منم خیلی شیک و مجلسی گفتم:به من ارتباطی نداره.چون حال ایشون خوب نیست که من نمیتونم از احساسم مایه بزارم براش!

تازه امید الکی بخش داده میشه..

اینم گفتم که:دردشو میکشه تموم میشه:-))

همچنین اضافه کردم که دنیای منو ایشون ازهم فرسنگها فاصله داره.

بهش هم گفتم در دو صورت دیگه جوابتو نمیدم:۱-بخای مث ایندفعه گول بزنی تا حرف اصلیتو بزنی.۲-بخای از داداشت حرف بزنی.


+چرا خب کسایی میخان منو که من نمیخامشون؟ الوین پسر بدی نیست.ولی خب خیلی خیلی خیلی دوریم از هم.

حتی نمیتونم خودمو کنارشون تصور کنم:-|

یکی منو بخاد ک منم تمایلی داشته باشم بهش..اسمون خدا سوراخ میشه:-|



تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1396 | 19:07 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (3) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.