X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

صبح پست نوشتم پرید

بعد اون اتفاق افتاد و بهم ریختم.

دقیقا روی کاغذی که دلایل کارمو نوشته بودم اضافه کردم: من کار میکنم تا جایی که بتونم عضو موثری باشم و این صحنه ها رو دیگه نبینم توی مملکتم!!!


و صورتمو شستم و رفتم پایین دفتر توی فضای آزاد چهارتا نفس عمیق کشیدم و کاغذو گذاشتم جلوی خودم.و شروع کردم به تماسهایی که باید میگرفتم!

اولش اینقدر عصبی بودم و هنوز توی سرم صدای اون حیوون اکو میشد و چشمم به برگه جلوی روم بود...

بعدش ارومتر شدم ولی دیوونه تر از قبل!!

(دیوونه در اصطلاح ما نتورکرها یعنی عاالی!)


خیلییی خوب بود...عاالی بود.


جالب این بود یک خانمه نشسته بود به حرفهای من گوش میداد.قطع که کردم.گفت:شغلت چیه؟

گفتم نتورکرم.

نمیدونست.یکم توضیح دادم...

گفت:دفترتون کجاس؟

اشاره کردم به بالاسرش.

چشمهاش گرد شده بود.

بعد خیلی جالب بود.ازم خواست دختر کوچیکش که دانشجو هست اگر امکانش هست ببرم سرکار!!

به همین جالبی!

خودش بازنشسته فرهنگی بود.


خیلی جالب بود اصن...



خدایا شکرت:-)



تاریخ : پنج‌شنبه 16 فروردین 1397 | 15:07 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.