X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

جونم براتون بگه که ن-ل قصه ما دیشب کن فیکون کرد:-))

یعنی چیکار کرد؟؟؟

یعنی رفت توی یک جمعی که همه چند لحظه به دیار باقی شتافتن و برگشتن.چون سنت شکنی کرده بود:-)^_^


خلاصه کلی خوش گذشت به من که..

دیگران هم.چشمهاشون چهارتا شده بود:-))


بعد از اون هم داشت بحث سر میگرفت بین پدر و شر-لی در راستای خواندن دکترا که با تدابیر امنیتی ن-ل ختم به خیر شد و خیلی زیبا و رک و صریح گفتم: بابا یک نظری دادن.تو هم نظر دادی.تمام.بابا حالا بگین فلانی کی بود؟

و اینگونه بود که بحث خاتمه یافت و رفتیم ببینیم فلانی کی بود:-))))

پیچوندن به این تابلویی دیده بودین اخه؟؟ جایزه نوبل پیچوندن بحث به من تعلق میگیره^_^


از جملات قصار مهمانها کلی خندیدیم:-))


دیشب منم در به در دنبال کیس موردنظر میگشتم و اندام شر-لی میلرزوندم که چرا این کیس حتی اشتباهی وارد این جمع نمیشه و یک دل نه صد دل عاشق من بشه و مامانشو بفرسته و خودش بیاد زانو بزنه و حلقه دست من بکنه؟؟؟

همش هم میگفتم مگه من چییی میخام؟؟؟؟توقعی ندارم من..

و جمله قصار خودمو میگفتم من باب شوهرعزیزتر از جان که نمیگم اینجا تا شما هم از کنجکاوی لباسهای تنتون رو شرحه شرحه کنین:-))


وسط مامان و شر-لی نشسته بودم و هر بیست دقیقه یکبار این سمت مامانو میلرزوندم...هر یک ده دقیقه یکبار شر-لی!!

اخه شر-لی از جهت داماد هم میلرزوندم:-))


خلاصه من که اعلام کردم دیگه اینجا نمیام! اینجا کیس موردنظر موجود نمیباشد.منو از این به بعد جاهایی ببرین که کیس هست:-)) 


خواهرجانمان هم با صدای بلند درمیادین الهی اعلام کردن:بیا بریم فلانجا دیوووونه.پر از کیسه!!!

گفتم:تو به بزرگی خودت ببخش!!! من غلط کردم!! حالا میخای ا‌ولش در خفا بریم یا میخای تمام این جمع هم با خودمون ببریم؟



تازه داماد به من لقب:ن-ل لوسه هم اختصاص داده:-))

خب اخه من عذب عقلی برم کجا با این دو طوطی عاشق؟هی بپرم وسطشون بگم:فاصله بگیرین؟؟؟من گشت ارشاد خانواده ام؟؟ 

باید بهش بگم:کیس مورد نظر برام پیدا کن تا منم بیام و از لوسی دربیام:-))




اینها همهههه به کنار!! نزدیک به یک ماه است یکی میخاد منو شام یا ناهار دعوت کنه!

الان پیام داده و دعوت کرده برا اخر هفته!

اخه نمیگه من تا اخر هفته چیکار کنم؟؟شاید کیس مورد نظرمو یافتم و دیگه نیومدم! چرا فرصتهاتو میسوزونی مرد؟؟؟؟

بنده هم در موضع ناز و ادا اطوار فرمودم:نه!

اوشون فرمودن:بهانه تعطیل!

من فرمودم:حالا تا اخر هفته هماهنگ میکنیم!

اوشون فرمودن: از الان زنبیل گذاشتم که وقتت خالی باشه!

من هم پاسخی نداشتم که در جوابش دندانهایش را خورد و خاکشیر کنم!!

گفتم: باشه!


و شب قبلش کنسل میکنم:-))))))

(بیچاره هدفش دیدن و کمک خاستن درباره یک پروژه است.در کنارش هدفش اشنایی بیشترم هستا.اما از نظر من فقط قسمت اولش جذابه.قسمت دومش مسخره است!!!)


اینهارو بزاریم کناااار

خواب دیشبم خوووب بود:-))))))

خواب دیدم مسابقه است و داریم میخونیم و گروه گروه میریم و دو به دو مسابقه و بین ۱۰-۱۲ تا آقا..من و دوست۱ و یکی دیگه دختریم.

و جالبه اقایون به دنبال مخ زنی بودن و سو استفاده از اطلاعات ما!!

دوست۱ که از ابتدا با یکی چخ چخ کردن.اون یکی دیگه هم که کلا با دوست پسرش وارد این مسابقه شده بود.من عذب عقلی بودم که توی همون خوابم به هیچکی پا نمیدادم!! خاااک بر سرما..

یادمه حالت نمازخونه داشت و جالبه من چادر داشتم و نشسته بودم بالای نمازخونه..سمت راستم به ردیف تا پایین تعدادی پسر بودند.سمت چپمم یک پسر بود!

سه تایی که نزدیکم بودند برگه ها جلوشون باز بود و ریخته بودن و میگفتن:این چطوری میشه؟اون چطوری میشه؟

منم یک جزوه دستم بود و میخوندم و بعد براشون توضیح دادم و سوال پشت سوال و سوال پشت سوال که من چشمم به اون پسر جلوی در نمازخونه بودکه با پدر عزیزش نشسته بود و داشتند میخوندن!

خب ان پسر کسی نبود جز پسری که در عنفان کودکی میشناختمش و پدر عزیزش از معلمان دلسوخته بود:-))

هیچی دیگه...قدم رنجه فرموده و از کنارشان عبور کرده و سلامی به پدر گرامیشان داده و به بیرون هجرت کرده!!!!!

دییم بسی ضایع شد!!! کمی در ان حوالی قدمی زده و ماجراهایی دیده و بعد برگشته و در همان ابتدای راه با کمی فاصله از ان پسر و پدر نشستم و گوشهایم را تیز کرده که چه میگویند!!!

فکر میکنم کمی گپ و گفت نمودیم و من به ان پسرکانی که میخاستن مخم را بزنند دهن کجی کردم که اگر به انتخاب باشد! این شازده را انتخاب میکنم:-))

هم خوشگل است.هم سفید.هم چهارشونه.هم خوشتیپ.هم عاشق باباشم.هم مامانشو دوست دارم.هم میشناسمش.هم میدونم الان همون شغلیو داره که من میخام.البته نصفه نیمه هنوز.

اینگونه بود که غمزه آمدیم و هول کردیم و دوباره اتاق را ترک نموده و بی هدف و ول میچرخیدم و اتفاقاتی افتاد و رفتیم که امتحان بدهیم و من جلوی انهمه جمعیت و چشمان از حدقه بیرون زده اشان تا لوگوی مسابقه را دیدم.از فرط خوشحالی با یک تیشرت و شلوار!!!قر دادم و بعد برگشتم و پشت سر و جمعیت را دیدم و به سمت جایگاه مسابقه رفتم.

مسابقه شروع شد..دو به دو میرفتن...

عجب مسابقه ای بود...

بیدار شدم و نفهمیدم چه شد؟؟؟


اما انقدر خوب بود که کلی خندیدم:-))

دیگر هیچ که هیچ!

ان پدرو پسر هم حداقل ۱۶سالیست ندیدمشان..فقط مادر گرامیشان سال پیش عکسشان را برای بنده فرستاد و فرمودند که این هم همان کودک مان است که الان اینقدی شده است و فلانجا مشغول است:-))

حالا در خواب من چه میکردند؟؟

صرفا بخاطر ان شغل شریفشان بود که من شغلش را دوست میدارم!

چیکاره است؟بماند!


چون دقیقا قصه همان است که از هر چی بدت بیاد.به سرت میاد!

من تا سال پیش کسی را با این شغل شریف به عنوان خاستگار راه نمیدادم...!!

روم به دیفال^_^

اما الان دوست دارم^_^



تازه صبح به اطلاعاتم اضافه شد که افغانهای عزیز حق ندارند به شمال کشور-شمال غربی-جنوب غربی کشور ایران بروند و منطقه ممنوعه است!!

و من خوشحال از این اطلاعات و ناراحت از اینکه این چه کشور مزخرفی است که من دارم؟؟

چه قانونهای مغرضانه و احمقانه است؟؟؟


دیگر خلاصه...بدانید که این کشور..کشور بشو نیست که نیست....



تاریخ : شنبه 25 فروردین 1397 | 10:15 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.