باورم نمیشد اینقدر استرس گرفته باشم....داشتم میمردما‌....

کمی بازیگوشی کردم و بین راه گپ زدم که بعدش حل شد^_^

اینقدر ریلکس شدم که حد نداشت...



الانم نشستم داخل دفتر و راحت...

منتظرم مستر ببینم و کمی خوش و بش کنیم و ببینم در چه حاله و بعدش ازش سوالهامو بپرسم....




----- 

اینهارو ساعت۳:۳۰ تایپ میکردم و الان ساعت ۲۱:۴۷ هست.

بعد همکار اومد و شروع کردیم به گپ و گفت و نشد ادامه بدم و بعدش مستر رسید که دیگه عملا به هیچی نرسیدم.



مستر اومد دنبالم و رفتیم گوشه کناری بشیتم به حرف زدن.

کلا عادت داره نه بیاره‌ها...

بهش میگم بیا دفتر بشینیم بحرفیم...

میگه:بریم ی جای دیگه!

منم سر به سرش نذاشتم...چون میدونستم حرفمون ربطی به کار نتورکم نداره.گفتم اکی.

میخوام ماجراشو پست جدا بنویسم.

پست ۱۱۳۲ با من باشید:-))





تاریخ : یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 | 15:43 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.