خب وقتی کار مال خودت باشه تقریبا  راحتی:-)

جلسه ساعت ۴:۳۰ کنسل شد.منم داشتم از خستگی هلاک میشدم و کلی کار داشتم.

به همکار زنگ زدم که ببین همکار.ساعت ۴:۳۰ که اصلی بود کنسل شد.بیا قبل و بعدشم کنسل کنیم.من به خونه داری برسم.

گفت:باشه.

من: :-|واقعا؟؟؟؟

گفت: آره.راحت باش:-)

گفتم: جونه من؟؟؟ اذیتم میکنی؟؟

گفت:نه جدی.راحت باش.به مامانت برس.

هیچی دیگه باز اسلام دست و پای منو بسته بود وگرنه چهارتا ماچ و بوس و قربون صدقه اش میرفتم که جیگرش حال بیاد:-))



مث یک دختر مودب و باحیا و سربه زیر فقط تشکر خالی کردم :-))




بعدش هم با فراغ بالتری به کارهام رسیدم.اینقدر روی دور تند انجام داده بودم که کل عضلات پام و دستم گرفته...عصبی هم شده بودم.بدتر شدم...

الان کمی بهترم واقعا.


حمومم به دلم نچسبید..با اینکه سرفرصت و با حال خوب حموم کردما..اما آب به قلبم رسوخ نکرد:-p


اومدم و کمی با مامان غیبت دوست دختر همکارو کردیم و منم نشستم به کتاب خوندن و منتظرم مهمانهای عزیز تشریف بیارن:-)




کتاب *دانشکده کسب و کار* نویسنده*رابرت کیوساکی*

فکر کنم دفعه سوم یا چهارمه میخونمش...اما هربار بیشتر نکته مینویسم و خوشم میاد ازش...


الان یک دنیا حرف دارم براتون بنویسم:-))

خصوصا اون قسمتشو ک الان خوندم و نوشته بود:در سیستم اموزشی مدارس به ما یاد میدهند که بترسیم...اشتباه کردن یعنی خطا...


منو یاد زمانی انداخت که یک تصمیمیو خودم گرفتم.مربوط به زندگی شخصی و عاطفی من بود...بعد مدتی اعلام کردم.. همه به من میگفتن:تو؟؟؟اشتباااه میکنی!! تو اشتباه کردی!!اتشباه...اشتباه...اشتباه....(فکر نکنین یک چیزیو میگفتن اشتباه کردیا....مثال:تصمیم بگیری بری سفر.

امروز بهت میگن:اشتباه میکنی بری سفر.

فردا بهت میگن:اشتباه کردی نرفتی سفر!)به همین خل و چلی.



اما تنها چیزی که من میگفتم این بود:اشتباه نکردم.و اگر اشتباه هم کردم.چه اشتباه خوبی.ازش یاد گرفتم تا بهتر باشم.


و چقدر بها دادم.....و چقدر من بها دادم....کاش سیستممون طوری بشه که بدونیم اشتباهات ته دنیا نیستن...تازه اول یک راه جدید و عالی میتونن باشن:-)


تازه عزمم جزم کردم یک کاریو بکنم...برام دعا کنید که خیلی خیلی خیلی محتاج این دعاتونم....




تاریخ : پنج‌شنبه 27 اردیبهشت 1397 | 19:42 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.