دیروز بهم نشونش داد...خالی بود...

گفت دوست داری اینجارو؟خوبه؟میخام بگیرمش.بگیرمش؟اینجا اینو داره..اونو داره..اینقدر میگه..اونقدر میگه..

گفتم:خوبه.قشنگه..خوبه قیمتش هم...


و حرف همینجا تموم شد.



امروز گفت بیا فلانجا....رفتم و دیدم.قولنامه‌اش کرده بود....وسایل خریده بود...



در حد چند دقیقه ای که رفتیم و بهم نشون داد.من منگ‌ شده بودم.شوکه شده بودم.باورم نمیشد همچین کاری کرده باشه....


زل زده بودم بهش...باور نمیشد..نمیدونستم چی باید بگم...

اگر کسی دیگه نبود...اگر اسلام دست و پای منو نبسته بود..اگر اون فکرهای مسخره درباره دوست داشتن نداشتم.اگر خیلی افکار دیگه نداشتم...قطعا میپریدم و میبوسیدمش و بغلش میکردم...


میشه دوستش نداشت؟

نمیشه.....


کاش میشد اون مدلی دوستش داشت...



تاریخ : شنبه 12 خرداد 1397 | 19:54 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (0) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.