X
تبلیغات
زولا

+صبح کمی نرمش کردم.حال بدنم بهتر شد.

+هر وبی باز میکنم پر از غم شده..چی شده؟

اختلافات داره اوج میگیره..دوری داره بیشتر میشه...از اعضای خانواده مریضن..تنهایی داره اذیت میکنه...وضعیت مالی خرابه...روحی داغون...

خدایا نگاهی کن به سرزمینم..نگاه کن...

+ رفته توی قیافه.یخ و سرد! "ایشونو"میگم.من عادت ندارم مسائل قاطی کنم..ده روز تحمل کردم.امروز دیگه صبرم سراومد و بهش گفتم:چیه؟؟؟چرا یخ کردی؟

------


اینها دیروز نوشتم.نگاه ساعت کردم دیدم دییییییر شده.دیگه نشد بنویسم.

ادامه:

*ایشون* دعوا نمودم..جواب  داد اوضاعش بهم ریخته است و...


میدونم همه چی الان برای اون هم داغونه! ولی به من چه؟!

منم یخ بودم تمام مدت.اما دیدم نمیتونم..من ادم سردی نیستم.حرف میزنم..اصن اصل کار ما حرف زدنه.

بهش گفتم:حد وسط باش.نه عاشقانه باش.نه یخ!

زنگ‌زد که حواب ندادم:-)

اقایون ج بدن.واقعا ۰ و ۱ هستین؟؟؟

خوش برخورد باشین لطفا!


+ماشین پنچر بود.تا پنچرگیری کنن طول کشید و حسابی من اعصابم خط خطی شده بود.از زمین و زمان و همه چی شاکی شده بودم.خیلی خیلی فشار روی من بود.خیلیییی داستانها توی ذهنم مرور میشد.هرررر کار کوچیکم.توی ذهنم بزرگ‌شده بود.اندازه یک دیو دوسر و مجازات میکردم خودمو..

برای‌اولیییین بار دوست داشتم بشم یک بچه کوچیک که هیچ مسولیتی نداره.هیچی متوجه نیس.هیچکس هیچ انتظاری ازش نداره.توی این پیچ و خمها نیس..نمیفهمه زندگی یعنی دردسر...


+اخرهای پارت اول جلسه رسیدم و از شانس مزخرفم سخنران پارت دو دم در بود.منم اخمهام داخل هم بود.حسابی شاکی بودم.

(من فکر میکردم پارت ۱-۲جابجا هستن که داخل جلسه فهمیدم من اشتباه کردم)

پارت دومی حساابی روی تایم حساسه و جالب بود که هیییچ گیری نداد که چرا دیر اومدین ‌ولی چندجایی (بین جلسه ۲۰۰نفره)بهم گیر داد و بعدش سعی کرد بخندیم....


وقتی تموم شد‌.حالم بهتر شد..خیلی بهتر شد واقعا...خوب بود.

اینکه اینقدر همکارها هوای همو دارند برام خوشاینده..اینکه حواسش بود مثل همیشه نیستم و سعی کرد بین اونهمه جمعیت خوبم کنه برام  ارزشمنده)

بعدش پشت سرهم جلسه داشتم.

تا ساعت ۱۰شب.

وقتی رسیدم خونه ۱۰:۴۰ بود و حسابی سردرد بودم.

یک شامی خوردم و خوابیدم...


+خدایا سپاسمندم...

+حالم حسابی حسابی حسابی گرفته است...اما سعی میکنم خوب باشم.

+هیچی سرجای خودش انجام نمیدم.نه خوب میخوابم‌نه خوب میخونم نه خوب کار میکنم...تنها چیزی که میدونم باید ادامه بدم..

خدایا نگاهی بهم بکن لطفا....



تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 10:03 | چاپ | نویسنده: ne_ll | نظرات (7) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.